داستانی از دوست عزیز صالح ترابی

شاید برای شماهم اتفاق افتاده!   

اولین باری که بن‌مانو رو دیدم خیلی خوب یادمه؛ با تمام جزئیات. ولی بزارید از یکم قبل تر شروع کنم.

سال ۱۳۹۲، یه پسر که قراره با دوستاش برن کافه.

اولین بارم بود که به همچین جایی میرفتم، و همینطور اولین باری بود که معنی این جمله رو با تمام وجودم حس کردم (اولین اشتباه، آخرین اشتباهه)

و چه بد که داستان آشنایی من با قهوه، به داستان خداحافظیمون تبدیل شد.

بگذریم؛ بعد کلی چرت و پرت گفتن پسرونه پیشخدمت مِنو رو برامون آورد.

یا خدا، اینا دیگه چیه؟!!

آمریکانو؟ کاپوچینو؟ فرانسه!!!

یه حس غریبی تمام وجود منو گرفته بود، ولی از همه بدتر صدای دوستام بود که داشتن انتخاب میکردن.

من اصلا ادمی نبودم که کم بیارم، یا بزارم کسی متوجه بشه که من هیچی بلد نیستم. پس یه تصمیم سرنوشت ساز گرفتم.

اگه قراره چیزی بخورم که بد باشه، پس بزار ارزون ترینش باشه.

چشمامو رو اسمای عجیب و غریب بستم و یه نگاه عاقل اندرسفی ای به قیمتا انداختم.

۴ هزار تومن؟ این باید خوب باشه. قهوه‌ی ترک.

ولی ن، دوسنداشتم چون ترکم اینو انتخاب کنم..

میدونم، ادم عجیبیم.

پس دوباره به قیمتا نگا کردم. ۵ هزار تومن؟ این باید خوب باشه. اسپرسو!!!

اسمشم که قشنگه. حتما کلی اعتبارم پیش دوستام میره بالا.

من هیچ ذهنیتی از بلایی که قرار بود سرم بیاد نداشتم.

سفارش‌ها رو که آوردن، اولین چیزی که به چشمم خورد یه فنجون کوچولو بود. این دیگه چه چیز مسخره‌ایه؟؟

من واقعا ۵ هزار به این پول دادم؟؟؟

ولی یه چیزی باعث شد خوشحال بشم. من شنیده بودم که قهوه خیلی تلخه، پس حداقل امیدوار شدم که بتونم از پس این کوچولو بر میام و همش رو بخورم.

چشمتون روز بد نبینه. لبم رو که گذاشتم لبه‌ی فنجون و یکمی از اون مایع جهنمی رو خوردم، تازه فهمیدم که ای واای، عجب اشتباهی کردم.

کاری به این موضوع ندارم که اونروز چطور گذشت، فقط یادم میاد که با خودم یه جمله رو تکرار میکردم. (من دیگه قهوه نمیخورم)

تهران، سال ۱۳۹۷.

داشتم میرفتم سرکار که یهو یه نفر گفت:( قهوه میل دارید؟؟)

برگشتم دیدم یه پسر پشت یه میز وایستاده و یه قوری دستشه.

من ۵ سالی میشد که سمت این موجود نرفته بودم.

برگشتم گفتم:( ن ممنون، میونه‌ی خوبی با تلخی ندارم)

اما اون پسر ول کن نبود. (قول میدم که خیلی تلخ نباشه. لطفا بیاید، امتحانش ضرری نداره!)

تو ذهنم دوتا جمله بود. یک، اگه دختر بودی میخورم. دو، مفت باشه کوفت باشه.

پس با خودم گفتم جهنم الضرر. به پسره گفتم باشه؛ حالا که اصرار میکنی میخورم.

اون با خوشحالی شروع کرد به دادن کلی اطلاعات درباره قهوه، و من عین بز نگاش میکردم.

هیچی نمیفهمیدم. کافئین؟؟ نورسکا؟؟ بن‌مانو؟؟ اینا دیگه چیه.

اون بیچاره داشت درباره سادگی درست کردن این قهوه صحبت میکرد و من تمام فکر و ذهنم این بود که قراره یه چیز خیلی بدمزه بخورم.

من با دقت به حرفاش گوش میکردم، البته اگر دختر بود قضیه فرق میکرد. ولی چاره ای جز توجه به حرفاش نداشتم. (منحرف هم خودتونید)

کارش که تموم شد تو یه فنجون کوچولوی کاغذی برام قهوه ریخت. با کلی سلام صلوات مزه مزش کردم.

ملایم بود. خوش خوراک بود. و ترش!!!!

عجیب بود، و من معمولا چیزای عجیب و غریبو دوست دارم.

راستش خوشم اومد. و یه بسته از مغازه گرفتم و کلی از اون پسر تشکر کردم.

جدایِ از دوتا قهوه‌ای که خراب کردم، نزدیک یه ماه طول کشید تا اون ۶ تا قهوه رو تموم کنم.

ولی داشت یه اتفاق جدید میوفتاد. یه دوست جدید.

من ادمیم که اگر دوستم خیلی بهتر از من باشه، سعی میکنم تا خودمو حداقل هم تراز اون کنم. چون اگه خیلی پایین تر باشم خجالت میکشم. و بن‌مانو یکی از همین دوستا بود.

من کم کم تو اینترنت سرچ کردم، (همه چیز درباره قهوه)

از این دنیای بزرگ شگفت زده شده بودم.

چقدر همه چی با هم متفاوته. اصلا انتظار این رو نداشتم. شده بودم عین الیس در سرزمین عجایب، (البته من کامبیزشون بودم) .

این دنیای جدید، خیلی عجیب و غریب، بامزه و خوشگل بود.

کلماتی وارد زندگیم شدن که تا قبل از اون نمیدونستم حتی وجود دارن. کلماتی مثل: عربیکا، ربوستا و کافئین.

این دنیای جدید رو دوست داشتم، و کلید این دنیای قشنگ شده بود بن‌مانو.

دیدگاهتان را بنویسید